چه بی اندازه می خوام که تو باشی ...

دانلود فیلم و سریال دانلود فیلم و سریال


... کمی صبر کن ! یک ماگ چای دیگر بیاورم ...
روزهای کلاسم را تغییر داده ام ، حالا ، روزهای زوج ، ساعت 7 تا 8 عصر ؟ غروب زمستانه ؟ هر چه ... کلاس پیلاتس و من و دوستانی که نهایت ارتباطمان با هم ، فقط یک سلام است ...
امروز صبح ، مسیر طولانی ای را پیاده روی کردم ، بدون هیچ ترانه ای در گوشم ... حتی نمی توانم هدفون یا هدست را روی گوش هایم تحمل کنم . امان از این گوش های حساس نازک نارنجی ...
سرم پایین بود و به برگ های ریخته شده نگاه می کردم ، هوا ، سرد بود و نبود . شال بافتنی روی سرم بود که پس از مدت ها مشکی پوشیدن ، رنگ داشت ! صورتی و یاسی و سفید ... گاهی نقشه می کشیدم ، گاهی دعا می کردم ، گاهی آواز می خواندم . تا یکهو ، صدای شاهنامه خوانی شنیدم و چشمانم افتاد به مرد سیاه پوستی که روی زمین نشسته بود ، چمباتمه زده ، دست ها خمیده بالای سر ، و یک تکه چوب تراش خورده که وزنش تقسیم شده بود بین سر و دست ها . در جا ، دلم را برد . سراغش را از فروشنده گرفتم که گفت همین یک عدد مانده و متاسف است و الان دکور مغازه اش شده اما اگر بخواهم ، می تواند سفارش بدهد . چشم از مجسمه ی مرد سیاه پوست برنمی داشتم . آن نگاه غمگین و درد کشیده ، آن چروک دست ها ، انحنای بدنش که انگار ، داشت خم می شد زیر سنگینی تکه چوب . ابعاد مجسمه که دقیقا به اندازه ی واقعی بود ، رنگ خاکستری اش که مظلومیتش را در تاریخ نشان می داد . چشم برنمی داشتم و فروشنده ، پا به پا می کرد که بگویم خداحافظ و برود به شاهنامه خواندن بلند بلندش برسد و دل نمی کندم بروم ، که بایستم و باز صدای شاهنامه خوانی اش را بشنوم و زل بزنم به مرد خمیده و فرو بروم در رویا ... رویش را هم نداشتم که بگویم برایم بخوان ، که چهار زانو بنشینم گوشه ی پیاده رو ، زل بزنم به سنگفرش ها ، مرد ، با ریش و موی بلند سپید بخواند و از خود بیخودم کند .
اما مجال ماندن نبود . خدانگهدار گفتم و قدم کند کردم که کمی بیشتر بشنوم اش ... کمی بیشتر پیش نرفته بودم که شنیدم کسی حافظ می خواند ! سال ها دل طلب ... چه امروز ، همه شاعر شده بودند و چه من ، بی هوا ، لبریز شده بودم از شور و سرمستی ... فروشنده ی دیگری بود که می خواند و جلوی در مغازه اش نشسته بود که معاملات املاک بود و عود کنارش روشن بود و لیوانی چای آن طرفش و حافظ می خواند . ناخودآگاه ایستادم و چشم انداختم به مغازه اش . تا چشم کار می کرد ، گل بود و گلدان ! برخلاف قبلی ، خواندنش را قطع نکرد . ایستادم و گوش دادم تا غزلش تمام شد ، دست برایش زدم ، چشمانش و لب هایش توامان خندید . چای تعارف کرد که با وجود دل خواستنم ، رد کردم . گفتم روز به خیر و راه افتادم که بروم تا شنیدم که گفت روزگارت خوش دختر جان ! خشکم زد !
همین چند روز پیش ، برای کاری اداری با خانمی صحبت می کردم ، وقتی خدانگهدار گفتم و اضافه کردم روز خوش ، او هم گفت روزگارت خوش . و این جمله ، روزم را ساخت ... چه آسان می شود با یک جمله دل به دست آورد و خوشحالی را هدیه داد به دیگران ... ( ممنونم هستی جان که خودت می دانی که هستی ! )
از دامنه ی کوه می رفتم بالا که پر بود از خانه و مغازه و تصمیم گرفتم کمی سویا بخرم . ( در راستای رژیم ! ها ها ها ) باورم نمی شد که خانم فروشنده جلو بیاید و دستانم را با دو دست بفشارد ! می دانم تعجب را در نگاهم دید چون بلافاصله گفت هر روز می بینمتان که پیاده روی می کنید . خوشحال شدم که آمدی پیشم . یک خبر خوب : امروز فهمیده ام قرار است مادر شوم ! و با چنان ذوقی خندید که دلم نیامد بزنم توی ذوقش و بگویم کلا من از بچه ها فراری هستم ! فقط لبخند زدم .
روز خوبی بود ، هست ... این روزها ، کارم زیاد شده ، شب ها ، عملا و رسما بیهوش می شوم و هر چند دقیقه یک بار ، با صدای همسایه ها از خواب می پرم و باز تا خوابم سنگین می شود ، صدایی دیگر ... اما همین چند لحظه ها و چند لحظه های کوتاه بین صداها که خوابم می برد ، خوب است ... لااقل می شود کمی زیر لب غر بزنم و پتو را محکم تر بپیچانم دورم و گاهی ، دست ببرم و با موهایم بازی کنم تا دوباره خوابم ببرد یا بلند شوم و سه بار بکوبم به زمین که شاید بفهمند وقت خواب است !
می خواهم بروم و موهایم را تیره ی تیره کنم . حس می کنم شاید تنوع بد نباشد .
خوابم می آید عجیب ... در ساعت سه و چهل و هفت دقیقه ی عصر ... اما همسایه ی کناری ، بنایی دارد و جوش کاری . پس شاید یک ماگ چای دیگر ، بد نباشد و همین طور تکرار شدن ترانه ی بی تابانه ی علی زندوکیلی با آن صدای مخملینش ...
یک پیشنهاد جدی : حتما بشنویدش ! البته با چاشنی چایی که از آن بخار بلند می شود ...

 


مشخصات

  • منبع: http://shazdehkoochooloo.persianblog.ir/post/243
  • کلمات کلیدی: مغازه ,بروم ,خوابم ,فروشنده ,همین ,گاهی ,خدانگهدار گفتم ,برنمی داشتم ,شاهنامه خوانی ,صدای شاهنامه ,صدای شاهنامه خوانی
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها